میناب؛ سیاست روایت و بازسازی جامعه در شرایط تداوم تهدید و جنگ
(گزارشی از نشست کارشناسان حوزهی ادبیات پایداری با اهتمامکنندگان مجموعهی 12 جلدی بازسازی پساجنگ[1])
نویسنده: فرانک جمشیدی
من این گزارش را با محوریترین ایدهای که به گمانم سخنرانی آقای دکتر جباری پیرامون آن دور میزد، تنظیم کردهام: جنگ پس از پایان عملیات نظامی، در میدان روایتها ادامه مییابد و درینصورت، منطقاً دیگر مسئله فقط این نیست که چه کس/ کسانی روایت را میسازد/ میسازند، بلکه این است که چه کس/ کسانی حق روایتکردن دارد/ دارند؟، چه کسانی از روایت جمعی حذف میشوند؟ و روایت رسمی با چه سازوکاری به حافظه و تصور جامعه از آینده بدل میگردد؟
این ایده به ایشان کمک کرد مسئلهی بازسازی را از سطح بازسازی ساختمانها و زیرساختها به سطح بازسازی جامعه، حافظهی جمعی، اعتماد عمومی و توانایی مواجهه با بحران پیش ببرند. تمرکز ایشان بر واقعهی میناب (در ادامهی ایدهی یادشده)، بهمثابه تلاش وی به استفاده از این مصداق بهعنوان آزمونی برای سنجش نسبت میان دستگاه روایتپرداز، مدیریت بحران و زندگی واقعی بازماندگان است.
- میناب و سیاست روایت
جنگ با پایانیافتن عملیات نظامی به پایان نمیرسد. پس از آن، جامعهای باقی میماند که نه فقط ویرانیهای مادی، بلکه زخمهای روانی، گسستهای اجتماعی و اختلال در نظم زندگی روزمرهی خود را نیز باید ترمیم کند. با وجود این، بازسازی جامعه فقط به منابع مالی، برنامههای اجرایی و ظرفیت نهادهای مسئول وابسته نیست؛ به چگونگی روایتکردن جنگ نیز بستگی دارد. آنچه از جنگ به حافظهی جمعی راه مییابد، کسانی که در این حافظه جای میگیرند، رنجهایی که به رسمیت شناخته میشوند و تجربههایی که به حاشیه میروند، در شکلدادن به تصور جامعه از گذشته و آیندهی آن نقش دارند. از این منظر، اصطلاح «سیاست روایت» در اینجا به معنای آن است که روایت جنگ، نه بازگویی بیطرفانهی آنچه رخ داده، بلکه یکی از میدانهای اصلی منازعه بر سر معنای جنگ، هویت جمعی و امکان بازسازی است.
جبار رحمانی، ذیل اصطلاح فوق به طرح مسئلهی روایتهای واقعهی میناب میپردازد و از این رهگذر توجه ما را به چند پرسش اساسی جلب میکند: دستگاههای روایتپرداز چگونه روایت تولید میکنند؟، چه کسانی به این منظور امکان سخنگفتن مییابند؟، چه کسانی از میان پرشمار حوادث ریز و درشت روایتشده تصمیم میگیرند واقعه چگونه بازنمایی شود؟، بر چه مبنایی گروهی از قربانیان برجسته میشوند و گروهی دیگر خارج از میدان دید عمومی قرار میگیرند؟
این پرسشها ما را از محتوای روایتها به سوی سازوکارهای تولید، توزیع و تثبیت آنها هدایت میکنند؛ به سوی سیاستی که در آن، روایتکردن همواره با قدرت انتخاب، حذف، برجستهسازی و تعیین حدود حافظهی جمعی همراه است.
- میناب؛ از فاجعهی انسانی تا منازعهی روایی
واقعهی مدرسهی دخترانهی شجرهی طیبه در میناب، به تعبیر رحمانی، از همان ساعات نخست به موضوعی برای روایتپردازی تبدیل شد. اهمیت این واقعه صرفاً در ابعاد فاجعهی انسانی آن نبود؛ میناب به محلی برای تلاقی و تقابل روایتهای متفاوت بدل گردیده بود. از یکسو، روایتهایی شکل گرفتند که بر شهادت کودکان، مظلومیت قربانیان و ابعاد ملی فاجعه تأکید میکردند و از سوی دیگر، واکنشهایی پدید آمدند که رحمانی آنها را در دو گرایش متمایز صورتبندی کرد: تقلیلگرایانی که هرگونه گزارش از واقعه را ممنوع یا ناموجه میدانستند و انکارگرایانی که مسئولیت حادثه را به جمهوری اسلامی نسبت میدادند.
رحمانی برای این دو گرایش، با وجود تفاوتهایشان، به یک نقطهی تلاقی قائل است: هر دو میتوانند امکان مواجههی انتقادی و مستند با خود واقعه را محدود کنند. به این معنا که در سوی تقلیلگرایان، سکوت و محدودسازی اطلاعات حاکم است و در سوی انکارگرایان، روایتی که پیش از بررسی شواهد، معنای واقعه و مسئولیت عاملان آن را تعیین میکند. در چنین وضعیتی، مسئله فقط رقابت روایتها نیست؛ مسئله این است که آیا فضایی برای بررسی شواهد، شنیدن شاهدان، روشنکردن ابهامها و بازاندیشی در روایتهای موجود وجود دارد یا نه.
تأکید رحمانی بر اینکه تکثر روایتها بهخودیخود نشانهی شکلگیری گفتوگوی عمومی نیست، باب این احتمال را میگشاید که روایتهای بسیاری تولید شوند، اما هیچ سازوکاری برای سنجش اعتبار آنها، ثبت اختلافها و نزدیکشدن به فهمی مشترک وجود نداشته باشد. درینصورت، آنچه شکل میگیرد، نه حافظهی جمعی، بلکه انبوهی از روایتهای پراکنده و گاه متعارض است؛ وضعیتی که در آن، هر کس خود را راوی واقعه میداند، اما ممکن است مسئولیت روایتکردن را که پاسخگویی در برابر شواهد و تجربهزیستهی دیگران است، بهآسانی نپذیرد و با زیربارنرفتن راوی/ راویان به پذیرش مسئولیت آنچه روایت کرده/ کردهاند، بهتدریج شواهد از میان برود.
- سیاست بازنمایی دربارهی قربانیان میناب
یکی از نکات مهم در سخنان رحمانی، توجه به چگونگی بازنمایی کودکان میناب در رسانههای تصویری، اعم از انیمیشنها و کتابهاست. ایشان به تفاوت میان ویژگیهای ظاهری کودکان بومی در این شهر و تصاویری که از آنها در بازنماییهای رسمی ارائه شده است، اشاره میکند و با بهکارگیری این مصداق، میکوشد این نوع روایت را از سطح یک خطای تصویری فراتر بَرَد و پرسشی مهم دربارهی سیاست بازنمایی طرح کند: آیا جامعه میتواند قربانیان خود را همانگونه که هستند به رسمیت بشناسد یا برای تبدیلکردن آنها به نمادهای ملی، ناخواسته یا خواستهشده و آگاهانه، تصویرشان را با الگوهای از پیش موجود تطبیق میدهد؟
به نظر تا حدودی بدیهی به نظر میرسد که تصویر قربانی در حافظهی عمومی صرفاً بازتاب چهرهی واقعی او نباشد، بلکه در فرآیند انتخاب و بازنمایی ساخته شود. اما افراط در این امر نباید موجب غفلت از این خطر شود که وقتی ویژگیهای محلی و فردی قربانیان جای خود را به چهرهای یکدست و متعارف میدهد، تفاوتهای واقعی آنان، به قیمت تبدیلشدنشان به نمادی قابلشناسایی، در زیر پوشش نمادپردازی ملی محو میگردد و در همین فرآیند، بخشی از هویت انسانی و اجتماعیشان نیز از دست میرود.
رحمانی با تصریح به اینکه مسئله فقط تصویرسازی از کودکان میناب نیست، به این نکته نیز اشاره میکند که در ساعات اولیهی حادثه، تمرکز روایتها عمدتاً بر دانشآموزان مدرسهی دخترانهی شجرهی طیبهی میناب بود، در حالی که در همان روز، شمار بسیاری از دانشآموزان مدرسهی پسرانهی رهپویان شهدای خلیجفارس هم جان باخته بودند. این تفاوت در میزان دیدهشدن، پرسشی دربارهی منطق گزینش در روایتهای عمومی ایجاد میکند: چرا برخی قربانیان سریعتر به مرکز توجه راه مییابند و برخی دیگر، با وجود تجربهی رنجی مشابه، دیرتر یا کمتر دیده میشوند؟
بدون بررسی سازوکارهای رسانهای، سیاسی و فرهنگی نمیتوان به پرسش فوق پاسخ داد. با وجود این، همین پرسش نشان میدهد که حافظهی جمعی، محصول فرآیندهای انتخاب است؛ فرآیندهایی که تعیین میکنند چه کسی به نماد تبدیل شود، چه کسی در حاشیه بماند و کدام رنج به موضوع گفتوگوی عمومی راه پیدا کند. بنابراین، حافظهی جمعی، بهطور خودکار و برابر، همهی تجربهها را در خود جای نمیدهد.
- پیدایی و رشد روایتهای قدسی پیرامون قربانیان میناب، ناشی از عدم مدیریت بهموقع بحران
رحمانی در سخنان خود، اختلاف در آمار قربانیان میناب، آشفتگی در توزیع و تدفین پیکرها و شکلگیری روایتهای قدسی پیرامون برخی جزئیات حادثه را نشانههایی از بحران در مدیریت واقعه و بازنمایی آن میداند. هنگامی که منابع مختلف، اعداد متفاوتی برای نشاندادن شمار قربانیان میناب اعلام میکنند ـ بدون آنکه همچنان تصویری روشن از ابعاد واقعه در دست باشد، دیگر مسئله فقط اختلاف آماری نیست؛ دشواری تثبیت یک مبنای مشترک برای دانستن است.
جامعه برای سوگواری، یادآوری و حتی روایتکردن، به اطلاعات قابلاعتماد نیاز دارد. این نیاز با تولید روایتهای عاطفی و نمادین از میان نمیرود. برعکس، هر چه ابهامهای اولیه بیشتر باشد، مسئولیت نهادهای ثبتکننده و روایتکننده نیز سنگینتر میشود. در غیاب اطلاعات روشن، روایتهای گوناگون میتوانند جای خالی دادههای مستند را پر کنند و بهتدریج چنان در حافظهی عمومی رسوخ نمایند که تشخیص مرز میان واقعیت مستند، برداشت شخصی و بازپردازی نمادین دشوار به نظر برسد.
رحمانی با اشاره به سرعت شکلگیری روایتهای قدسی حول محور موضوعات مختلف در میناب، میکوشد به مسئلهای ظریفتر اشاره کند: فاصلهی میان وقوع یک فاجعه و تبدیلشدن آن به روایتی نمادین ممکن است بسیار کوتاه باشد. این فرآیند لزوماً ناموجه نیست؛ رنج انسانها بهطور طبیعی میتواند حامل معناهای اخلاقی و عاطفی باشد. مسئله از جایی آغاز میشود که معنای نمادین، بیش از ثبت دقیق واقعه و شنیدن روایتهای گوناگون، بر آن مسلط شود و امکان پرسشگری را محدود سازد.
رحمانی با تمایزگذاری میان «احترام به شأن قربانیان» و «تبدیلکردن تجربهی قربانیان به روایتی که دیگر نتوان دربارهی جزئیاتش پرسش کرد»، اولی را شرط اخلاقی مواجهه با فاجعه میداند و دومی را مانعی بر سر راه شناخت فاجعه برمیشمارد و بر آن است که پاسداشت قربانیان مستلزم آن نیست که روایتهای مربوط به آنان از بررسی انتقادی مصون بماند. اتفاقاً ثبت دقیق واقعه، حفظ اسناد و پذیرش امکان خطا در روایتها، بخشی از مسئولیت اخلاقی در برابر قربانیان است.
از این منظر، تعبیر رحمانی، مبنی بر افراط در روایتپردازی را میتوان هشداری دربارهی بروز و ظهور وضعیتی دانست که در آن، حجم تولید روایت از ظرفیت جامعه برای بررسی، ارزیابی و گفتوگو دربارهی آنها پیشی میگیرد. درینصورت، دیگر نتیجهی فراوانی روایتها الزاماً غنای حافظه نیست؛ آشفتگی در حافظه و دشوارترشدن دسترسی به خود واقعه است.
- سهم یکسان قربانیان و بازماندگان در حمل معنای نمادین فاجعهای به نام «جنگ»
شاید انتقادیترین وجه سخنان رحمانی، توجه او به شکاف میان تمرکز دستگاه روایتپرداز بر شهدا و غفلت از انسانهای زنده باشد. به زعم ایشان، در روایت رسمی از جنگ و فاجعه، شهید اغلب در جایگاه نمادیِ اخلاقی و ملی قرار میگیرد؛ نمادی که آن را در مراسم و مناسک بزرگداشت و پاسداشت ونکوداشت شهدا، در تصاویر منقوش بر سراسر جغرافیای سیاسی و فرهنگی و تاریخی جنگ، در کتابهای درسی و … میتوان بازنمایی کرد. اما در این میان، داغدیدگان جنگ، شاهدان صحنههای هولناک جنگ که تا سالها تبعات و آسیبهای روانی جنگ را تحمل میکنند، مجروحانی که ماهها و بسا تا پایان عمرشان با پیامدهای جسمی حادثه دست به گریباناند و از بازگشت به زندگی عادی بازماندهاند، پس از پایانیافتن عمر کوتاه توجه رسانهای، از دایرهی حاملان معنای نمادین فاجعه خارج میشوند، گویی نوعی وارونگی رخ داده باشد: آن دسته از قربانیان جنگ که بیش از دیگران به مراقبت، حمایت و بازتوانی نیاز دارند، پس از فروکشکردن توجه عمومی دیگر در میدان دید قرار نمیگیرند، در حالی که تصویر نمادین شهدا همچنان در فضای عمومی به چشم میخورد. به این ترتیب، حضور نمادین مردگان میتواند با غیبت اجتماعی بازماندگان همراه شود.
رحمانی در ادامهی توضیح این وارونگی، از مفهوم دیگری به نام «اضطراب رهاشدگی» سخن به میان میآورد و توضیح میدهد که این احساس، صرفاً ترس قربانیان و خانوادههای آسیبدیده از فراموششدن نیست؛ ترس از آن است که توجه عمومی به رنج انسانها، موقتی باشد و نیز مشروط به اینکه حضور آنان به تولید یک روایت جمعی مدد برساند. در اینصورت، هر آینه این حضور ضروری باشد، آنها نیز دیده میشوند و پس از آن، با مسائل و پیامدهای فاجعه تنها میمانند.
رحمانی با برجستهسازی این گزاره که عنصر اصلی در هر بازسازی، از جمله بازسازی پساجنگ، انسانها هستند، نتیجه میگیرد که اگر در فاجعهای چون جنگ، انسان بهدرستی دیده نشود، الزامی ندارد که بازسازی پسا جنگ (و حتی بازسازی در حین شرایط تهدید به حمله و از سرگیری جنگ)، بهدرستی صورت گیرد یا نهادهای سیاستگذار نقش خود را بهتمامی ایفا کنند. بنابراین، سیاستهای بازسازی باید بتواند میان کشتهشدگان و بازماندگان جنگ یا زندگان و مردگان نسبت و پیوند برقرار کند و حضور یکی، غیبت دیگری را از عرصهی این سیاستها اقتضا نکند.
- میناب و مصرف رسانهای رنج
احساس دوگانه و، در عین حال، پیچیدهای که به زعم رحمانی خانوادههای قربانیان جنگ در میناب تجربه کردهاند، مبنی بر احساس افتخار ناشی از تعلقداشتن به جایگاه اجتماعی شهادت (از یکسو) و رنج فقدان و سوگ عزیزان (از سوی دیگر)، سیاستهای حمایتی در این شهر را با دشوارهای قابلدرنگ مواجه میسازد و آن، چگونگی بازگرداندن خانوادههای قربانیان به زندگی عادی است؛ کاری که در شرایط معمول برعهدهی مراسم و مناسک تشییع و تدفین و خاکسپاری، سوم، هفتم، چهلم و سالگرد است و طی آن، رنج خصوصی آهستهآهسته در بستری اجتماعی جای میگیرد ـ بیآنکه ضرورتاً از میان رفته باشد. اما موضوع این است که این مناسک و مراسم و گردهماییها به هنگام بروز فجایع ملی، نظیر آنچه در میناب اتفاق افتاد، ممکن است به موقعیتی برای بازتولید رسانهای فاجعه تبدیل و کارکردش یکسره دگرگون شود؛ یعنی بسا به جای التیامبخشی به زخم خانوادهها، به تازهمانی زخم بینجامد. این وضعیت، پرسشی اخلاقی دربارهی نسبت رسانه و رنج انسانی را پیش میکشد: آیا بازنمایی بیشتر یک فاجعه، به معنای افزایش آگاهی عمومی و جلب حمایت عمومی افزونتر به نفع بازماندگان فاجعه است یا بازنمایی از نقطهای آنسوتر، دیگر فقط به چرخهی بازتولید تصاویر دردناک از فاجعه خواهد انجامید؟ تعیین نقطهای که بازنمایی رنج بازماندگان حادثه از آنجا به بعد فاقد کارکرد یا بیکارکرد یا بدکارکرد میشود، با چه روشهایی شدنی خواهد بود؟
طرح پرسشهایی از ایندست هرگز به این معنا نیست که باید تولید روایتهای مربوط به فاجعه را محدود کرد یا رسانهها را حذف نمود، زیرا جامعه به شهادت شاهدان، ثبت تجربهها و مستندسازی رنج نیاز دارد. اما آنچه ضروری است، تمایزگذاری میان مستندسازی مسئولانهی رنج و مصرف رسانهای رنج است؛ میان شنیدن صدای بازماندگان و واداشتن مکرر آنان به بازگویی دردشان؛ و میان حفظ حافظهی جمعی و معلق نگهداشتن خانوادهها در لحظهی فاجعه. بدیهی است فرآیند یادآوری رنج نباید به الزام دائمی برای رنجکشیدن در برابر نگاه عمومی تبدیل شود.
- بحران مدیریت ـ بحران روایت ـ بحران کنش یادبود
یکی از مهمترین پیوندهایی که میتوان از سخنان رحمانی استخراج کرد، پیوند بحران مدیریت از یکسو با بحران روایت و با بحران کنش یادبود از سوی دیگر است. ایشان در قسمت نخست این پیوند بر ضرورت سرعت عمل در ساعات نخست واقعه، تدوین چکلیستهای عملیاتی و وجود پروتکلهایی برای حفاظت روانی خانوادهها و بازتوانی پسابحران تأکید میکند. وی با اشاره به مشکلات مربوط به شناسایی و توزیع پیکرها، اختلاف در شمار قربانیان و وضعیت مجروحان در میناب، این پرسش را پیش میکشد که آیا دستگاههای مسئول برای مواجههی هماهنگ با رخدادهایی نظیر رخداد میناب آمادگی لازم را داشتهاند؟
رحمانی، سرعت عمل در مدیریت بحران را از سراسیمگی و نااستواری در اعلام خبر یا تولید روایت جدا میکند و مدیریت مؤثر را مدیریتی میداند که بتواند میان سرعت پاسخگویی و دقت اطلاعات تعادل برقرار کند. ثبت هویت قربانیان، تطبیق اطلاعات، اطلاعرسانی روشن، ساماندهی کمکها، حفاظت از حریم خصوصی خانوادهها، مراقبت از شاهدان و تعیین مسئولیت هر نهاد، همگی به سازوکاری نیاز دارد که پیش از وقوع بحران، طراحی و تمرین شده باشد.
بهزعم وی، در نبود چنین سازوکاری، فضای خالیای پدید میآید که ممکن است با روایتهای شتابزده، اطلاعات متناقض و تصمیمهای پراکنده پر شود. در این حالت، دور از انتظار نیست که آشفتگی روایی به آشفتگی اجرایی و آشفتگی روانی و تضعیف اعتماد عمومی منجر شود و سپس مجموع آن دو نوع آشفتگی و ضعف، بار دیگر فضای آشفتهی روایت را آشفتهتر و کنترلناپذیرتر کند. البته نمیتوان هر اختلاف در روایت را نوعی آشفتگی در روایت دانست و آن را مستقیماً به ناکارآمدی مدیریتی نسبت داد، اما وقتی اختلافها دربارهی روایتهای فاجعه، اطلاعات پایه، مسئولیتها و وضعیت بازماندگان استمرار یابد، ضرورت بررسی دقیق عملکرد نهادهای مسئول بیشتر به چشم میآید.
مستنبط از سخنان رحمانی میتوان دریافت، پروتکل مدیریت بحران، نه صرفاً مجموعهای از دستورالعملهای امدادی و اجرایی، که مهمتر از آن، پروتکلی مشتمل بر ابعاد انسانی و ارتباطی بحران است که پاسخگوی پرسشهایی از ایندست باشد: چگونه اطلاعات تأییدشده منتشر شوند؟، چگونه خطاهای احتمالی اصلاح گردند؟، چگونه خانوادهها از اطلاعرسانی آسیبزا مصون بمانند؟، چه نهادی مسئول حمایت روانی بلندمدت باشد؟، چگونه میتوان از تبدیلشدن کمکرسانی به ابزار تبلیغاتی جلوگیری کرد؟، و … .
این پرسشها در جامعهای که همواره احتمال مواجهه با جنگ و بحرانهای گسترده را در نظر دارد، اهمیت دوچندان مییابند. بیتردید آمادگی برای جنگ بعدی، فقط به معنای آمادگی نظامی نیست؛ به معنای آموختن از بحرانهای گذشته و ساختن ظرفیت نهادی برای کاهش رنج انسانها نیز هست.
اشارهی رحمانی به خطاهای املایی و دستوری راهیافته به متن سنگ قبرهای میناب و سرامیکپوشکردن آنها (که گفته شد ناشی از محدودیت بودجهی نهادهای متولی بوده است)، بیانگر ادامهی تلاش وی برای برقراری پیوند بحران مدیریت با بحران یادبود است. آنچه ایشان از این رهگذر به آن میپردازد، در نگاه نخست ممکن است جزئیاتی اجرایی در کنش یادشده به نظر برسد، اما این جزئیات از این حیث که فاصلهی میان زبان رسمی تکریم و عملکرد نهادهای ذیربط را آشکار میسازد، درنگپذیر میشوند، خصوصاً دربارهی سنگ قبور که اجزای مادی و نمادین حافظهی جمعیاند و به جامعه امکان میدهند فقدان را در زمان و مکان ثبت کند و به آن معنا بخشد. از اینرو، نقل و نقد فقراتی از ایندست، فراهمآوردن مجالی برای طرح پرسش دربارهی کیفیت فرآیند ثبتنام قربانیان و دقت در ثبت اطلاعات آنها، مسئولیت نهادهای تصمیمگیر درینباب و چگونگی تصمیمگیری آنها دربارهی کنش یادبود و احترامکرد به خانوادهها و استمرار مراقبت از بازماندگان است. در این معنا، حافظه افزون بر آنکه روایتی از گذشته است، نوعی عمل اجتماعی در زمان حال نیز هست.
8. دشوارهی بازسازی پساجنگ: آیندهی امکانپذیر جامعه چیست؟
شاید مهمترین گزاره در سخنان رحمانی این باشد که تصویری که از دل روایت جمعی جنگ بیرون میآید، آیندهی امکانپذیر جامعه را آشکار میکند. این گزاره همچنین بحث روایت را از گذشته (و اینکه چه رخ داده است؟)، به آینده انتقال میدهد و بهطور ضمنی مشخص میسازد چه کسانی فردای پس از فاجعه، شایستهی دیدهشدناند، چه رنجهایی باید به یاد آورده شوند، کدام مسئولیتها قابلبازنگریاند و چه نوع جامعهای پس از جنگ میتوان ساخت.
چنین روایتی اگر فقط بر قهرمانی و شهادت و افتخار متمرکز بماند و از مجروحان و کودکان آسیبدیده، خانوادههای سوگوار و رنج بازماندگان و نیاز آنها به مراقبت روانی برای بازگشت به زندگی، خطاهای مدیریتی و ضرورت پاسخگویی نهادها و … سخنی نگوید، بدون شک در سیمای بازسازی و آیندهای که تصور میکند نیز این گروهها را به حاشیه خواهد راند.
در اینجا بازسازی، معنایی فراتر از ترمیم ویرانیهای مادی پیدا میکند. بازسازی یعنی ساختن ظرفیت اجتماعی برای مواجهه با حقیقتهای دشوار، پذیرفتن پیچیدگیهای تجربهی انسانی، اصلاح نهادها و جلوگیری از تکرار خطاها. جامعه زمانی میتواند آیندهای متفاوت بسازد که گذشتهی خود را نه صرفاً به مجموعهای از نمادهای تثیتشده، که به موضوعی برای شناخت و گفتوگو و یادگیری تبدیل کند.
به نظر میرسد پرداختن به مسئلهی میناب، در چارچوب تحلیلی رحمانی و به بهانهی طرح موضوعی به نام «بازسازی پساجنگ و روایتهای پایداری»، در پی طرح این دغدغه باشد که تعدد روایتها دربارهی هر واقعهای، باید به فضایی برای بررسی و گفتوگو و بازاندیشی دربارهی آن واقعه بینجامد. در غیر اینصورت، چنانچه هر کسی خود را صاحب روایت بداند ـ بیآنکه امکان سنجش ادعاها و تصحیح خطاها وجود داشته باشد یا بسیار محدود باشد، تکثر به پراکندگی منجر خواهد شد و پراکندگی، مانعی بر سر راه شکلگیری حافظه و خاطرهی جمعی مشترک دربارهی آن واقعه بهشمار خواهد آمد.
بازسازی پساجنگ براساس روایت جمعی و مشترک را نباید با یکسانسازی روایتها یا تحمیل قرائت رسمی و نهایی از واقعه اشتباه گرفت. جامعه میتواند بر سر برخی واقعیتهای مستند توافق کند و، در عین حال، تفاوت تجربهها، برداشتها و خاطرات دربارهی آن واقعه را به رسمیت بشناسد. زیرا آنچه برای شکلگیری گفتوگوی جمعی دربارهی بازسازی پساجنگ (و نیز در حین خطر تهدید و بازحمله) ضرورت دارد، وجود قواعدی برای ثبت شواهد، شنیدن صداهای مخالف و مختلف، روشنکردن ابهامها و پذیرش امکان اصلاح روایتهای مسلط است؛ قواعدی که برای تهیه و تدوین و اجراییکردن آن، قدرتهای تمرکززدایی و شفاف شده، فضاهای دموکراتیک و نهادهای مدنی رشد و توسعه یافته، به میدان آمدهاند.
[1] این نشست در روز دوشنبه 20 مهر 1405 در سالن صفارزادهی حوزهی هنری برگزار شد با حضور دو مهمان اصلی این نشست؛ سرکار خانم دکتر لیلا اردبیلی و آقای دکتر جبار رحمانی و مشارکت جمعی از کارشناسان دفاترادبیات و هنر مقاومت، ادبیات انقلاب اسلامی، ادبیات بیداری، اندیشکدهی ادبیات پایداری، کتابخانهی تخصصی جنگ، پژوهشگاه فرهنگ و هنر و ارتباطات، مؤسسهی پیام آزادگان، بنیاد نخبگان و … . در دعوتنامهی ارسالی برای دو مهمان این نشست، صراحتاً از آنها خواسته شده بود: «با توجه به اهمیت مطالعات بازسازی پساجنگ و ظرفیتهای این مجموعهی دوازده جلدی برای طرح پرسشهای بنیادین دربارهی ابعاد فرهنگی، اجتماعی و روایی بازسازی … به طرح مباحثی دربارهی جایگاه روایتها، خاطرهها و تجربهزیستههای جنگ در فرآیند بازسازی»، خصوصاً «بازسازی معنایی و فرهنگی تجربهی جنگ» بپردازند تا برای اغلب کارشناسان این نشست که به نحوی از انحا به حوزهی ادبیات پایداری نسبت و ربطی میرسانند، سودمندتر باشد.