بازسازی پساجنگ: از ترمیم ویرانه‌ها تا بازسازی جهان مشترک

(تأملی بر سیاست‌های حافظه و امکان ساختن جهانی مشترک)

نویسنده: فرانک جمشیدی

(جستاری تحلیلی بر مباحث طرح‌شده از سوی خانم دکتر لیلا اردبیلی در نشست 20 مهر 1405)

1

بازسازی پساجنگ، برخلاف آنچه از معنای متعارف این اصطلاح برمی‌آید، صرفاً فرآیندی برای ترمیم خرابی‌ها و بازگرداندن جامعه به وضعیت پیش از جنگ نیست، چون جنگ حتی هنگامی که سلاح‌ها خاموش شده‌اند و عملیات عمرانی آغاز شده است، همچنان در لایه‌های عمیق زندگی اجتماعی حضور دارد: در حافظه‌ی جمعی، در مناسبات میان گروه‌های اجتماعی، در تصور جامعه از خود و دیگری، در معنایی که به گذشته می‌بخشد و در افقی که برای آینده متصور می‌شود. از این‌رو، برای بازسازی پساجنگ نباید نقطه‌ی پایانی در نظر گرفت، بلکه باید به آن به‌عنوان فرآیندی همواره در حال تکوین نگریست که جامعه طی آن، نسبت‌اش را با محیط مادی‌اش و، مهمتر از آن، با گذشته و حال و آینده‌اش بازتعریف می‌کند.

اگرچه تجربه‌های بازسازی پساجنگ در کشورهای متعدد، تابع شرایط تاریخی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی متفاوتی است، این تفاوت مانع از شناسایی یک مخرج مشترک میان آنها نمی‌شود. آنچه امکان مقایسه و بهره‌گیری انتقادی از تجربه‌های دیگر کشورها را فراهم می‌کند، لزوماً شباهت الگوهای اجرایی یا نهادهای بازسازی میان کشورها نیست، بلکه توجه به مسئله‌ای بنیادی‌تر است: اینکه جوامع چگونه از دل تجربه‌ی جنگ، نظمی تازه برای زندگی مشترک خود می‌سازند. با طرح این پرسش، بازسازی از سطح مجموعه‌ای از اقدامات فنی و اجرایی به سطح چگونگی بازتأسیس جامعه‌ی پساجنگ ارتقا می‌یابد.

2

بازسازی پس از جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق عمدتاً در چارچوبی مهندسی‌محور صورت گرفت؛ چارچوبی که در آن، ترمیم زیرساخت‌‌ها، احداث بناها، بازگرداندن خدمات شهری و روستایی، احیای ظرفیت‌های اقتصادی و عمرانی و امثالهم اهمیت محوری داشته است. البته که انکار نمی‌توان کرد که آن اقدامات برای بازگشت به زندگی عادی ضروری بوده است، اما ضرورت آنها نمی‌بایست موجب غفلت از لایه‌ی دیگری از بازسازی می‌شد که در آن، جامعه می‌کوشد تجربه‌ی جنگ را بفهمد، به آن معنا دهد و نسبت خود را با پیامدهایش بازتعریف کند.

در میان انبوه و انباشت مسئله‌های متعددی که فراروی بازسازی پساجنگ هشت‌ساله وجود داشته است، یکی از مهمترین آنها به‌حاشیه‌رانی زنان از فرآیند تصمیم‌گیری و صورت‌بندی رسمی بازسازی است، آن هم نه از آن حیث که نمی‌دانیم در مقابل این پرسش که «زنان چه سهمی از منابع، فرصت‌ها یا مسئولیت‌‌های اجرایی بازسازی را در اختیار داشته‌اند؟»، چه پاسخی بدهیم، بلکه از آن‌رو که چنانچه تجربه‌ها، ادراک‌ها و روایت‌های زنان در تعریف مسئله‌ی بازسازی به رسمیت شناخته نشده باشد، درست مثل این است که در جامعه‌ای جنگ‌دیده، بخش مهمی از تجربه‌‌های زیست‌شده در طول این واقعه، از فرآیند شناخت و تصمیم‌گیری درباب بازسازی کنار گذاشته شده باشند. درین‌صورت، می‌توان احتمال داد بناهای ویران‌شده از نو ساخته شوند، اما هرگز نمی‌توان احتمال داد که در ترسیم و بازسازیِ جامع آنچه بر سرش آمده و آنچه باید تغییر کند، کامیاب بوده باشد.

3

مثال عینی بازسازی جامعه پس از جنگ هشت‌ساله کمک می‌کند دریابیم چرا ضروری است میان بازسازی کالبدی و بازسازی شناختی تمایز گذاشت ـ بی‌آنکه این دو را از هم جدا کرد. بازسازی شناختی به این پرسش‌ها می‌پردازد که جامعه‌ی جنگ‌دیده‌ی جنگ‌آزموده، واقعه‌ی جنگ را چگونه می‌فهمد؟، برمبنای این فهم چگونه به گذشته‌ی خود معنا می‌دهد؟، در اکنون چگونه می‌زید؟، و برای آینده‌ی خود چه تصمیم‌هایی می‌گیرد؟ بنابراین، منظور از بازسازی شناختی در اینجا صرفاً دانستن مجموعه‌ای از اطلاعات درباره‌ی جنگ و کاربرد آن برای بازسازی جامعه‌ی پس از جنگ نیست، بلکه این شناخت، چارچوبی می‌سازد که کمک می‌کند افراد در درون آن، تجربه‌شان از جنگ را تفسیر کنند، مسئولیت‌ها را توزیع نمایند و هویت‌ها بازشکل ‌گیرد تا امکان‌های آینده تعریف شود.

بنابراین، بازسازی شناختی، حاشیه‌ای بر بازسازی کالبدی (مادی/ فیزیکی/ مهندسی/ عمرانی) نیست. حتی مرحله‌ی تکمیلی آن هم محسوب نمی‌شود، بلکه ژرف‌ساختی است که می‌تواند جهت و معنای بازسازی مادی را تعیین کند. اگر این ژرف‌ساخت تحقق نیابد، حتی اگر جامعه از نظر فیزیکی بازسازی شده باشد، از آنجا که همچنان در فهم علل جنگ، در صورت‌بندی رابطه‌ی خود با دیگری، در تعریف مسئولیت‌ها و تصور آینده، گرفتار همان چارچوب‌های از پیش تعیین‌شده است، نمی‌تواند بااطمینان ادعا کند که از تجربه‌ی جنگ عبور کرده است.

4

یکی از پرسش‌های تعیین‌کننده در بازسازی پساجنگ این است که «چه کسی مسئله‌ی بازسازی را تعریف می‌کند؟». این پرسش در ظاهر به مدیریت و مسئولیت‌ها مربوط می‌شود، اما در ذات خود پرسشی درباره‌ی قدرت است، زیرا در واقع، زیر پوست آن، چنین پرسش‌هایی نفس می‌کشند: چه کسی حق دارد تعیین کند کدام زخم ناشی از جنگ مهمتر است؟، کدام تجربه با برانگیختن چه احساساتی باید به حافظه‌ی عمومی راه یابد؟، کدام تصویر از جنگ باید  نمایندگی اکنون جامعه‌ی پساجنگ را برعهده بگیرد و برمبنای کدام تصویر از آینده، تصمیم‌گیری می‌شود؟

تعریف مسئله‌ی بازسازی، عطف به سخن بالا، بیش از آنکه به تخصیص منابع و انتخاب راه‌حل‌ها بینجامد، نوعی مرزبندی میان تجربه‌های معتبر و نامعتبر ایجاد می‌کند، به‌ویژه هنگامی که فقط یک مرجع مرکزی حق تعریف مسئله را در ا ختیار داشته باشد. درین‌صورت، این احتمال وجود دارد که بازسازی در محدوده‌ی نیازها، ارزش‌ها و روایت‌های همان مرجع باقی بماند و صدای دیگر صاحبان تجربه‌های متفاوت (نظیر صداهای محلی و بومی، صدای گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده، صدای زنان و …)، شنیده نشود و آنها نه به‌عنوان مشارکت‌کنندگان در ساختن آینده، بلکه به‌عنوان دریافت‌کنندگان تصمیم‌های از پیش تعیین‌‌شده ظاهر ‌شوند.

راه برون‌رفت از روایت تک‌صدایی در بازسازی پساجنگ، اهتمام به بازسازی شناختی است که در آن، تعریف مسئله‌ی بازسازی، موضوع گفت‌وگو و مناقشه‌ی عمومی است ـ بی‌آنکه نقش نهادهای مرکزی، «نفی» یا مسئولیت حکومت درین‌باب، «نادیده» گرفته شده باشد، بلکه به جای آن، صرفاً تلاش می‌شود از یک‌سو، شناخت جامعه از واقعه‌ای که پشت سر گذاشته است، به یک نقطه محدود نشود و در چنگال یک روایت مسلط گرفتار نیاید و از سوی دیگر، قدرت تصمیم‌گیرنده، از تجربه‌های متنوع بیاموزد و آنها را در فرآیند بازسازی به رسمیت بشناسد.

از درون ضرورت این رسمیت‌بخشی به صداهای متفاوت و تجربه‌های متنوع، آنگاه شاهد خواهیم بود که پرسش مهم دیگری سر برمی‌آورد: «چه کسی برای بازهویت‌بخشی به روح شهر تصمیم می‌گیرد؟». در اینجا وقتی از شهر سخن می‌گوییم، مرادمان مجموعه‌ای از ساختمان‌ها، خیابان‌ها و زیرساخت‌ها نیست، جهان معانی، خاطرات مشترک و متعارض ساکنان آن نیز هست. بازسازی شهر، اگر با نادیده‌گرفتن تجربه‌زیسته‌ی مردم و حذف نشانه‌ها و خاطرات آنان همراه شود، ممکن است به احیای کالبد بینجامد، اما الزاماً احیای جهان اجتماعی شهروندان را در پی نخواهد داشت، زیرا طراحی روح شهر، صرفاً از «بالا» و به‌صورت «دستوری» شدنی نیست؛ روح شهر، گفت‌وگویی است که میان حافظه‌‌ها، تجربه‌ها و افق‌های متنوع زندگی جمعی شکل می‌گیرد.

5

برای تأمین ژرف‌ساخت شناختی، مفاهیم سه‌گانه‌ی اساسی در سیاست‌های حافظه باید شکل بگیرند: تقارن شناختی، تکثر روایی، عدالت روایی.

منظور از تقارن شناختی، یکسان‌بودن برداشت‌ها یا توافق اجباری درباره‌ی جنگ نیست. مقصود، ایجاد امکانی برای مواجهه با تجربه‌های متفاوت از موقعیتی است که در آن، هیچ روایت یا گروهی صرفاً به دلیل برخورداری از قدرت رسمی، از پیش مالک انحصاری حقیقت اجتماعی فرض نمی‌شود. تقارن شناختی می‌پرسد: آیا جامعه می‌تواند تجربه‌ی «دیگری» را بفهمد ـ بدون آنکه الزاماً آنها را تأیید کند یا تفاوت‌های واقعی میان تجربه‌ها و مسئولیت‌ها را نادیده بگیرد؟ این مفهوم پیش از آنکه به توافق بر سر پاسخ‌ها اشاره کند، به فراهم‌کردن شرایطی برای «شنیده‌» و «سنجیده» شدن پاسخ‌های متفاوت مربوط است.

منظور از تکثر روایی، به‌رسمیت‌شناختن این واقعیت است که جنگ در تجربه‌ی همگان به یک شکل رخ نمی‌دهد. سرباز، خانواده‌ی داغدار، زن اداره‌کننده‌ی زندگی در غیاب همسر، آواره، ساکن شهر بمباران‌شده، امدادگر و فردی که سال‌ها پس از جنگ با پیامدهای آن زندگی می‌کند، لزوماً از یک موضع به واقعه نمی‌نگرند. حتی در میان اعضای یک گروه نیز ممکن است روایت‌ها و داوری‌های متفاوتی وجود داشته باشد. تکثر روایی می‌پرسد: آیا همه‌ی روایت‌ها از حیث اعتبار ادعاهایی که در خصوص یک واقعه‌ی پیچیده‌ی تاریخی طرح می‌کنند، با هم برابر هستند و آیا هیچ روایت منفردی وجود دارد که بتواند تمام ابعاد چنین واقعه‌ای را به‌تنهایی دربرگیرد؟

منظور از عدالت روایی، گذشتن از این گزاره است که «ممکن است روایت‌های متعددی وجود داشته باشد که همه‌ی آنها امکان یکسانی برای انتشار، ثبت، آموزش و ورود به حافظه‌ی عمومی ندارند» و نقدوبررسی شرایطی است که روایت‌ها شکل می‌گیرند. عدالت روایی می‌پرسد: چه کسی تعیین می‌کند کدام صدا شنیده شود و کدام تجربه، جامه‌ی سند به خود بپوشد و کدام روایت بتواند بر فهم عمومی از جنگ و بازسازی اثر بگذارد؟ به این معنا عدالت روایی مستلزم توجه به نابرابری قدرت در تولید و گردش روایت‌هاست.

این سه مفهوم در کنار یکدیگر، سیاست حافظه را از سیاستی برای تثبیت یک تصویر از گذشته، به فرآیندی برای سامان‌دادن رابطه‌ی جامعه با گذشته تبدیل می‌کند. سیاست حافظه فقط به این مربوط نیست که چه چیزی را به یاد بیاوریم، بلکه به این نیز مربوط است که چه کسی به یاد می‌آورد، چه کسی روایت می‌کند، چه چیزی به فراموشی سپرده می‌شود و گذشته چگونه به منبعی برای تصمیم‌گیری در اکنون بدل می‌گردد.

6

بازسازی شناختی در یکی از عمیق‌ترین سطوح خود،‌ بازسازی شیوه‌ای است که جامعه بر مبنای آن، «من» و «دیگری» را می‌سازد. جنگ معمولاً مرزهای خودی و غیرخودی ایجاد می‌کند و ممکن است این مرزها در شرایط جنگی برای بسیج اجتماعی،‌ دفاع یا حفظ همبستگی اجتماعی اهمیت پیدا کنند. اما مسئله در دوران پساجنگ این است که این مرزبندی‌ها تا چه اندازه باید به سازمان‌دهنده‌ی دائمی زندگی اجتماعی تبدیل شوند.

تصویری که جامعه از دشمن، دیگری، قربانی، قهرمان و حتی از خود می‌سازد، صرفاً به گذشته تعلق ندارد؛ این تصویر می‌تواند بر نحوه‌ی مواجهه‌ با اختلاف‌ها، شیوه‌ی حل تعارض‌ها و امکان یا امتناع گفت‌وگو در آینده اثر بگذارد. اگر «دیگری» همواره به‌مثابه تهدیدی ذاتی و تغییرناپذیر بازنمایی شود، امکان فهم شرایط تاریخی منازعه و شناسایی راه‌های جلوگیری از تکرار آن محدود خواهد شد. در این حالت، جامعه ممکن است از جنگ خارج شده باشد، اما منطق شناختی جنگ همچنان در زندگی آن فعال خواهد بود.

از این‌رو، پرسشِ «ما چه کسی هستیم؟»، را باید از پرسشِ «دیگری را چگونه می‌فهمیم؟»، جدا کرد. این دو پرسش در کنار یکدیگر تعیین می‌کنند که جامعه در صورت وقوع جنگی دیگر، چه گزینه‌هایی را ممکن، مشروع یا حتی تصورپذیر خواهد دانست. مسئله‌ی بازسازی شناختی، حذف حافظه‌ی تهدید یا ضرورت دفاع نیست، بلکه تبدیل تجربه‌ی جنگ به دانشی برای فهم تعارض، تشخیص خطر و پیشگیری از تکرار فاجعه است، نه چارچوبی تغییرناپذیر که هر آینده‌ای را از پیش، در افق تقابل تعریف می‌نماید.

7

بازسازی و روایت خواه‌ناخواه به یکدیگر وابسته‌‌اند. هر پروژه‌ی بازسازی، آشکار یا پنهان، بر روایتی از گذشته و تصوری از آینده، استوار است. تصمیم درباره‌ی اینکه چه چیزی باید بازسازی شود، چه چیزی باید حفظ شود و چه چیزی باید تغییر کند، بدون نوعی تفسیر از واقعه و پیامدهای آن ممکن نیست. با وجود این، از ضرورت وجود روایت نباید نتیجه گرفت که جامعه برای بازسازی به روایتی یکدست و بی‌مناقشه نیاز دارد. روایت رسمی زمانی می‌تواند به ساختن جهانی مشترک یاری رساند که به جای حذف روایت‌های دیگر، بتواند بر مبنای مخرج مشترک آنها چنین روایتی را صورت‌بندی کند؛ مخرج مشترکی که از دل گفت‌وگو میان تجربه‌های متکثر به دست می‌آید، نه از تحمیل یک معنای واحد به همه‌ی تجربه‌ها.

این مخرج مشترک الزاماً توافق بر سر تمام جزئیات تاریخی یا یکسانی داوری‌های اخلاقی نیست. ممکن است گروه‌های مختلف همچنان درباره‌ی علل، پیامدها یا معنای جنگ اختلاف داشته باشند، اما بتوانند بر سر ضرورت حفظ زندگی، کاهش رنج، به‌رسمیت‌شناختن تجربه‌ی آسیب‌دیدگان و جلوگیری از تکرار ویرانی به توافق برسند. جهان مشترک، جهانی نیست که در آن، همه یکسان می‌اندیشند؛ جهانی است که در آن، تفاوت‌ها مانع از ساختن آینده‌ای مشترک نمی‌شود.

در این چارچوب، روایت رسمی باید به جای آنکه خود را یگانه صورت معتبر یادآوری بداند، امکان ترجمه‌ی تجربه‌‌های متنوع به زبان عمومی را میسر نماید؛ زبانی که نه تفاوت‌‌ها را محو می‌کند، نه جامعه را به مجموعه‌ای از گروه‌‌های بی‌ارتباط با یکدیگر فرومی‌کاهد، بلکه همزمان دو کار انجام می‌دهد: (1) به تجربه‌های متفاوت مجال ظهور و بروز می‌دهد، (2) از دل آنها افقی مشترک برای زندگی آینده می‌سازد.

ضرورت این دو کار همزمان از آنجا ناشی می‌شود که جامعه برای ترمیم زخم‌های خود به روایتی نیاز دارد که اعضای آن بتوانند سیمای خود را در آینه‌اش بازشناسند؛ نه لزوماً به این معنا که همه، خود را در یک تصویر واحد ببینند. به بیان دیگر، هیچ‌کس نباید احساس کند تجربه‌‌اش از واقعه، اساساً از جهان مشترک واقعه حذف شده است. در غیر این‌صورت، احساس تعلق به آینده‌‌ای مشترک، بدون نوعی تعلق به فرآیند روایت‌کردن گذشته، دشوار خواهد بود.

8

روایت‌های پساجنگ هنگامی به نیرویی برای بازسازی تبدیل می‌شوند که از ثبت واقعه فراتر بروند و امکان پرسش از اکنون را فراهم کنند. پرسشِ «چه بر سر ما آمد؟»، برای شناخت گذشته ضروری است، اما اگر در همین نقطه متوقف بماند، ممکن است جامعه را در مدار بازگویی مکرر رنج محصور کند. پرسش تعیین‌کننده این است که «از دل شناخت آنچه رخ داده، چه تغییری در مناسبات، نهادها، سیاست‌ها و شیوه‌ی فهم جامعه از خود و دیگری ضرورت پیدا کرده است؟».

این تغییر مسیر، به معنای گنارگذاشتن خاطره‌ها یا بستن پرونده‌ی گذشته نیست. برعکس، گذشته هنگامی به نیرویی زنده برای جامعه بدل می‌شود که بتواند در اکنون مداخله کند. خاطره باید بتواند درباره‌ی نحوه‌ی توزیع منابع، جایگاه گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده، نسبت میان قدرت و مسئولیت، امکان گفت‌وگو و ضرورت پیشگیری از خشونت پرسش ایجاد کند. در غیر این‌صورت، یادآوری گذشته ممکن است به فعالیتی آیینی تبدیل شود که در آن ، واقعه بارها بازگو می‌شود، اما پیامدهای آن برای سازمان‌دهی زندگی جمعی به بحث گذاشته نمی‌شود.

البته این گذار از گذشته به آینده، خودبه‌خود رخ نمی‌دهد. شعارها، آرمان‌ها و افق‌های سیاسی جامعه بر نوع روایت‌هایی که در بازسازی پساجنگ مجال بیشتری پیدا می‌کنند، اثر می‌گذارد. برای مثال، ‌شعاری چون «جنگ، جنگ، تا رفع فتنه از عالم» را می‌‌توان از منظر تأثیر آن بر افق معنایی بازسازی بررسی کرد. چنین شعاری چه برداشتی از پایان جنگ، نسبت با دشمن، معنای پیروزی و وظیفه‌ی جامعه‌‌ی پس از جنگ پدید می‌آورد؟ آیا پایان جنگ را به امکان تثبیت صلح و بازسازی زندگی پیوند می‌دهد یا افق جامعه را در امتداد یک مبارزه‌ی پایان‌‌ناپذیر تعریف می‌کند؟

طرح این پرسش به معنای داوری قطعی درباره‌ی شعار یا نیت گویندگان آن نیست، بلکه به معنای بررسی پیامدهای روایی و سیاسی آن است. هر آرمانی ، افزون بر معنایی که در لحظه‌ی تاریخی خود دارد، در تعیین اینکه چه تجربه‌هایی از گذشته برجسته شوند و چه افق‌هایی برای آینده مشروعیت پیدا کنند، نقش ایفا می‌نماید. از این‌رو، تحلیل بازسازی پساجنگ مستلزم آن است که نسبت موجود میان آرمان‌های جنگ، روایت‌های حافظه و امکان‌های صلح در دوران پساجنگ به‌طور انتقادی بررسی شود.

9

شاید بتوان یکی از مهمترین آسیب‌های بازسازی غیرخردمندانه را در این عبارت فشرده کرد: بازسازی غیرخردمندانه، جنگ را به صنعت تولید زخم تبدیل می‌کند. این عبارت فراتر از یک استعاره‌ی ادبی است. صنعت تولید زخم را می‌توان وضعیتی دانست که در آن، زخم‌های برآمده از جنگ نه به منظور شناخت، ترمیم و پیشگیری از تکرار،‌ بلکه به‌گونه‌ای بازتولید می‌شوند که استمرار حیات اجتماعی، سیاسی یا نمادین در گرو استمرار تقابل یا نوعی تقابل پایدار است. درین‌صورت، زخم از نشانه‌ی یک فاجعه‌ی تاریخی به منبعی برای بازتولید هویت‌ها، مرزبندی‌ها و مشروعیت‌بخشی‌ها بدل می‌شود.

در این معنا، مسئله این نیست که جامعه باید زخم‌هایش را فراموش کند یا از یادآوری رنج دست بکشد، چون فراموشی اجباری نیز شکلی از بی‌عدالتی است. مسئله، تفاوت میان دو موقعیت است؛ یکی، موقعیتی که در آن، زخم به ‌رسمیت ‌شناخته می‌شود و، در نتیجه، به موضوع شناخت، سوگواری، دادخواهی و تغییر بدل می‌گردد و دوم، موقعیتی که در آن، زندگی جمعی به بازتولید دائمی زخم، وابستگی پیدا می‌کند. درین‌صورت، زخم به مرجعی برای محصور‌کردن گذشته و آینده در یک چرخه‌ی تکرار تبدیل می‌شود.

صنعت تولید زخم زمانی شکل می‌گیرد که هر تلاش برای عبور از منطق تقابل به‌منزله‌ی خیانت به حافظه؛ هر پرسش انتقادی به‌مثابه انکار رنج؛ و هر تصور متفاوت از آینده به‌عنوان تهدید علیه هویت جمعی تلقی می‌شود. اگر چنین اتفاقی رخ دهد، می‌توان پیش‌بینی کرد که جامعه سرانجام از نظر مادی ساخته شود، اما از نظر شناختی حتی احتمال نمی‌توان داد که همچنان همان شکاف‌های پیش از جنگ، تولید و بازتولید نشود؛ شکاف‌هایی که جنگ آنها را عمیق‌تر کرده بود. درین‌صورت، زخم‌ها به یاد آورده می‌شوند، اما کمتر به موضوع پرسش درباره‌ی اینکه «چه شرایطی زخم‌ها را ایجاد کرد و از چه راه‌هایی می‌توان از بروز مجدد آنها جلوگیری نمود؟»، منجر می‌شود.

این چرخه می‌تواند میان نسل‌ها نیز امتداد یابد؛ نسلی که جنگ را تجربه کرده است، تجربه‌ی خود را به نسل بعد منتقل می‌کند، اما آنچه منتقل می‌شود،‌ لزوماً فقط خاطره‌ی‌ واقعه نیست، گاه شیوه‌ی فهم دشمن، الگوی رابطه با دیگری، تصور از خطر و حتی انتظار وقوع دوباره‌ی فاجعه نیز انتقال می‌یابد. اگر روایت‌های پساجنگ نتوانند میان حفظ جامعه و بازاندیشی در منطق جنگ تمایز بگذارند، نسل‌های بعدی ممکن است نه فقط میراث رنج، بلکه چارچوب‌های بازتولید آن را نیز به ارث ببرند. از این‌رو، خردمندی در بازسازی به معنای حذف زخم از حافظه‌ی جمعی نیست، به معنای تغییر کارکرد آن است. زخم باید بتواند به دانشی درباره‌ی شکنندگی زندگی، مسئولیت سیاسی، ضرورت ترمیم و ارزش پیشگیری تبدیل شود. بازسازی خردمندانه، رنج گذشته را به محوری برای تولید رنج تازه تبدیل نمی‌کند، بلکه از آن معیاری برای سنجش تصمیم‌های امروز و فردا می‌سازد.

10

در میان روایت‌هایی که مسیر بازسازی جنگ را شکل می‌دهند، روایت انتقام جایگاهی تعیین‌کننده دارد. انتقام صرفاً از این حیث که احساسی فردی یا واکنشی روان‌شناختی به آسیب است، مهم به‌شمار نمی‌آید، بلکه چون به بخشی از روایت عمومی جنگ تبدیل می‌شود و آنگاه در تعریف معنای عدالت، پیروزی و آینده مداخله می‌کند، اهمیت دارد.

اگر بازسازی در امتداد منطق انتقام تعریف شود، آینده نیز ممکن است نه برمبنای کاهش امکان خشونت، بلکه بر اساس امکان جبران رنج از طریق تحمیل رنج متقابل صورت‌بندی شود. در این چارچوب، پایان یک منازعه لزوماً به معنای پایان منطق آن نیست، زیرا مطالبه‌ی جبران ممکن است به‌صورت بی‌پایان بازتعریف شود و هر زخم تازه، ضرورت زخم دیگری را توجیه کند.

البته میان انتقام، عدالت‌خواهی و پاسخ‌گویی یابد تمایز گذاشت. مطالبه‌ی حقیقت، شناسایی مسئولیت‌ها، جبران خسارت و رسیدگی به بی‌عدالتی‌ها را نمی‌توان با انتقام یکی دانست. عدالت می‌تواند در پی آن باشد که رنج به رسمیت شناخته شود و مسئولیت‌ها به‌طور مستدل تعیین گردد، در حالی که منطق انتقام ممکن است از رنج گذشته برای توجیه تداوم چرخه‌ی آسیب استفاده کند.

از این‌رو، پرسش اصلی این نیست که آیا جامعه‌ی پس از جنگ باید رنج خود را فراموش کند یا از حق دادخواهی دست بکشد، بلکه پرسش اصلی این است که «سیاست‌های بازسازی جامعه تا چه حد می‌توانند تجربه‌ی جنگ را به شناختی از گذشته، نقدی بر اکنون و امکانی برای ساختن آینده تبدیل کنند؟». آنگاه زیر سایه‌ی این پرسش می‌توان پرسید که «چه روایتی از رنج و عدالت می‌تواند هم امکان پاسخ‌گویی را حفظ کند، هم راه بازتولید خشونت را ببندد؟»، «آیا بازسازی برای بازگرداندن امکان زندگی مشترک صورت می‌گیرد یا به مرحله‌ای دیگر از منازعه‌ای جدید بدل می‌شود با حفظ همان منطق قدیمی؟» و، مهمتر از همه، «می‌خواهیم پس از آنچه بر ما گذشت، اکنون به چه جامعه‌ای بدل شویم؟». پاسخ به این پرسش‌ها، جهت بازسازی را تعیین می‌کند.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *